
کاش چشمی بکشند
روی این سرو بلند
که در انتظار یک ماهی قرمز باشد
پشت این تنگ بلور
که شبا هنگام از زوزی باد
و سحر از بانگ خروس
پلک بر هم نزند
ودلش از غم تنهای باد
سالها گریه کند
ونیاید یارش
نه صدای نه نگاهی نه دلی
نه کبوتر که بیارد نامه
روزگاری بگذشت
تا که یک روز
مرد نجار از ان سو گذشت
ونگاهی به قد قامت رعنای بلندش انداخت
دست بر هم زد تبرش را برداست
مرد نجار پیاپی کوبید
تا که انداخت عزیز ما را
و هم اکنون که دگر سروی نیست
یک نفر از راه رسید
وکشید از غم تنهای خود
باز چشمی و نگاهی دیگر
خزان ۱۳۸۶ فرزاد